چه زود میگذرد ، حتی اجازه نمیدهد چشم بر روی هم بگذاریم یک لحظه... عمر را میگویم... قدرش را نمیدانیم ، با درد وغم و غصه لحظه ها را میگذرانیم ... چه سود دارد غصه خوردن، برای عمری که همچنان در حال رفتن است ومنتظر ما نمیماند چه زود گذشت ، بدجور دلتنگ آن روزها هستم ، برای آن آدمها ، برای تمام لحظه ها.... کاش میشد برگردم به همان روزها، با همان احساس .... چشمهایم را بر روی هم گذاشتم و لحظه ای تصورکردم تمام روزهایی را که گذشت و تنها آه کشیدم افسوس غصه هایی که کشیدم را میخورم ، که چرا لبخند کمتر بود در لحظه هایم.... هنوز دیر نشده ، بیا با گذرعمر کاری نداشته باشیم ، تنها بخندیم ، حتی به همین گذر لحظه ها... عمر بی وفاست ، این ما هستیم که به زندگی وفاداریم و با وجود تمام سختی ها ، همچنان با عشق نفس میکشیم...