خرید بک لینک
سپاس خداوندی که به من احساس داد ، احساسی که بتوانم آنچنان از آنبنویسم که دلهای همه را دگرگون کنم!و غوغا شد درون دلها ، با خواندن دلنوشته هایم!همیشه دلم میخواست حرف دل همه را بنویسم ، از غم و جدایی،از عشق و وفاداری ، از بی وفایی و شکست ، از عاشقی و هر چه گذشت ...و اینجا آمده ام و دلنوشته هایم را به حراج میگذارم تا هر که دلش به دنبال آرامش است حرفش را به قلب بیمار بگوید و بشنود حرفهای عاشقانه قلب بیمار را ...و اگر نفسی و احساسی و شوری باشد مینویسم تا بخوانید ، و اگر روزی رفتم به یادگار بماند... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: جمعه 15 بهمن 1400 ساعت: 10:03

  برای داشتنت گذشتم از سختی ها ، دلتنگی ها ، بی قراریهابرای داشتنت گذشتم از همه چیز ، از احساسم و این چشمهای خیسگذشتم از غرورم ،از تنهایی این دل صبورم....برای داشتنت از خودم نیز گذشتم ، از تمام گذشته هایم نیز گذشتم....برای داشتنت چه شبهایی تا صبح بیدار ماندم ،از تمام لحظه هایم جا ماندم، من آخر این قصه را نخواندم....آخرش برای داشتنت بیهوده به دنبالت می آمدم....آخر قصه تو رفته بودی ، اما چرا به من نگفته بودی که یک روز میروی....برای داشتنت به قلبم نیز پشت کردم ، چقدر شب و روز گلایه از سرنوشت کردم....رفتی و مرا جا گذاشتی ، مرا با تمام خاطره هایت تنها گذاشتی ....حالا من مانده ام و خاطره ها، در کنار تو بودن ها ، بوسیدنت ، آغوشت و همه آن بهانه ها....یادم می آید به آن قول و قرارت ، گفتی همیشه با منی تا لحظه مرگ در نهایت....یادم می آید که میگفتم دروغ است ، عشق همیشه برایم سوت و کور است ، گفتی روشن میکنی خانه دلم را ، مثل همه نیستی که بازی بگیری قلبم را ، مرا بگو که برای داشتنت بر روی دلم پا گذاشتم، مرا باش که قرارم را با تنهایی کنار گذاشتم.....و اینک برای نداشتنت ، داشتنت را فراموش خواهم کرد... منبع :» سایت رسمی قلب بیمار     بدون ذکر منبع و نام نویسنده کپی نکنید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: جمعه 15 بهمن 1400 ساعت: 10:03

سپاس خداوندی که به من احساس داد ، احساسی که بتوانم آنچنان از آنبنویسم که دلهای همه را دگرگون کنم!و غوغا شد درون دلها ، با خواندن دلنوشته هایم!همیشه دلم میخواست حرف دل همه را بنویسم ، از غم و جدایی،از عشق و وفاداری ، از بی وفایی و شکست ، از عاشقی و هر چه گذشت ...و اینجا آمده ام و دلنوشته هایم را به حراج میگذارم تا هر که دلش به دنبال آرامش است حرفش را به قلب بیمار بگوید و بشنود حرفهای عاشقانه قلب بیمار را ...و اگر نفسی و احساسی و شوری باشد مینویسم تا بخوانید ، و اگر روزی رفتم به یادگار بماند... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: جمعه 15 بهمن 1400 ساعت: 10:03

در این پاییز برگ ریزان ، در کنار شمعی فروزان ، با یاد حسین (ع)، به عشق او که سالهاست با یاد او نفس میگیرم ،به دور از هر دین و مذهبی ، عشق است حسین ، زیرا در وجودش انسانیت بود...سالهاست که ، هر سال ، مشکی بر تن می پوشم و با یادش آرام میگیرمیا اباعبدالله ، دستم را بگیر به یاری خدا ، نفس تازه میکنم با نفسهای تو....و چه غریبانه رفتی از این خانه ، من مانده ام و دنیایی عاشقانه با تو...این خزان ، برگ ریزان تر از گذشته هاست ، شاخه ها خشکیده تر از همیشه ، برگها با اشک میریزند بر زمین!به احترامت ، در کنارت سر میکنم ، به احترامت چشمهایم را تر میکنم ، آخر این شعر را دوباره از سر میکنم...دستهایم را بگیر ابادامه مطلب

برچسب: یاد,حسین, نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:20

تو را در زندگی ام دارم سر به سر دلم میگذاری، همیشه جای عشق ، غم در دلم جا میگذاری...هر لحظه بهانه و آرامشی که نیست در بین ما ، باید به انتظار بنشینیم تا تمام شود امروز و بیاید فردا...سر به سر دلم میگذاری و بی خبر از درونم ، چرا درکم نمیکنی ای تمام وجودمکمی هوای دلم را داشته باش ، نمیخواهم باشی مثل آن روزها،روزهایی که لحظه هایت بی من نمیگذشت...تو میگویی عشق در وجودم نیست ، پس آن کسی که در قلبت نشسته و عاشق زندگی اش است کیست؟هوای دلت را دارم ، منی که تنها تو را در زندگی ام دارم ، به دور از بی وفایی ، ای جان من تو بگو که با من که هستی آرامی....من همین را میخواهم ، که درکت کنم ، درکم کنی ، نه اادامه مطلب

برچسب: زندگی,دارم, نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:20

بوي پاييز مي آيد ، برگها زرد شده اند ، آرام ميريزند بر زمين ، و اين است تنها دليل..تنها دليل براي ديدن زيباترين فصل ، عاشقانه ترين لحظه، صداي آمدن باران...فصل عشق مي آيد و زمين ديگر تنها نيست ، همدرد شاخه هاست ، هم آغوش برگهاست...بوي باران مي آيد ، يک هواي تازه ، و اي پاييز پر آوازه ، بيا که درد دل ها دارم با تو....بيا که دلم بدجور از فصل هايي که گذشت گرفته ، بيا که راز و نياز ها دارم با تو...عاشق قدم زدن بر روي برگها ، به عشق شکوفه اي دوباره...فصل عاشقانه ها در راه است ، پاييز همدرد هميشگي دلها است ... منبع :» سایت رسمی قلب بیمار بدون ذکر منبع و نام نویسنده کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:55

با تو که باشم ميفهمم عشق چيست، آن فرشته نجات من کيست...با تو که باشم طعم محبت را ميچشم ، من کوله باري از احساس را با تو بر دوش ميکشمباتو که باشم ميفهمم زندگي چه زيباست ، اين لحظه هاي شيرين با تو بودن مثل يک روياستو من دلخوشم به احساس ، به آن رويا ، با تو هميشه تا آخر دنيا....براي من حس آرامشي ، براي قلبم ، براي همه لحظه ها...تو مثل نفسي برايم ، عشقت مثل تپشهاي قلبم ، نفسم بگيرد ، قلبم ميميرد....از تو دور باشم دلم ميگيرد، اي عشقم تو لبخندت ، صداي مهربانت هميشه به دلم مينشيند....هميشه با من باش ، اولين و آخرينم باش ، هواي قلبم را داشته باش که بدجور به عشقت ميتپد....ادامه مطلب

برچسب: دوستت دارم همنفسم,دوست دارم همنفسم, نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:55

وقتی تو بی من سر میکنی لحظه هایت را ، من اینجا سر میکنم با دلتنگی ها، میشمارم تک تک ثانیه ها اشک میریزم همصدا با غم ها...وقتی تو برای من در دلت جایی نداری و احساسی به من نداری ،اینجا یکی است که آرزویش تو هستی ، تمام زندگی اش را با رویاهای تو میگذراند...نگاهی هم به این سو بینداز ، نگاهی به این دل خسته ، این قلب شکسته....نگاهی به این سو که یکی هست همیشه چشم انتظارت نشسته است...نمیدانم ، نمیدانم که چرا اینگونه ،انگار که دارم در آتش عشقت میسوزم و تو کجایی، بی خیال بی خیالی....من به عاشقی دچار شده ام و دوای درد من تویی هستی که نیستی...وقتی تو بی من سر میکنی روزهایت راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:55

چه کردی با من ، که اینک در حال خودم نیستم ، چه کردی با دلم ،که مثل گذشته ها آرام نیستملحظه ای نیامده که در فکر تو نباشم ، یا حتی حس کنم تنها باشم....چه کرده ای با من که چشمهایم هر شب رو به آسمان است ، دلم لحظه به لحظه منتظر باریدن باران است...تو چه کرده ای با من ، امان از آن چشمهای زیبایت...لحظه ای آرامش میخواهم ، آن هم در کنار تو ، اما افسوس که اینک راضی ام حتی به شنیدن صدای تویک لحظه کافی بود برای اینکه مرا در دام خودت بیندازی ، تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه!یک لحظه کافی بود تا زندگی را به رنگی دیگر ، لحظه هایم را با حالی دیگر و قلبم را به این روز ببینمتو چه کرده اادامه مطلب

برچسب: چه کردی با من,چه عاشقانه با من بازی کردی,چه کردی با دل من,تو چه کردی با من,چه کردی با سراب من,چه کردی با خودت من خاطرم نیست,چه كردي با دل من,زندگی چه کردی با من,نمی دانم چه کردی با دل من,با من چه کردی ای ساقی, نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 22:14

با واژه ها بیگانه ام ، نه با آن احساس که بتوانم ابرازشان کنم، نه نفسی مانده که بخواهم بیانشان کنمهر چه دلم میگوید مینویسم ، آخرش جمله ای میشود که یا پایان دارد ، یا پایانی ندارد....مینویسم تا ماندگار شود حرف های یک دل ، نه اینکه مثل یک قایق شکسته بنشیند بر گل....با واژه ها بیگانه ام ، از دل مینویسم ، از دردهایش، حرفهایش ....از گلایه ها ، آن دلتنگی و بهانه ها ، آن حرفهایی که نیاز است به گفتنشتا نماند درونش ، که بسوزد ، بپوسد ، وتمام شود....هر که آمد و گفت احساس نداری ، لبخندی زدم و در دل گفتم تو اصلا دل نداری...دلم میخواهد در حال خودش باشد، کسی سر به سرش نگذارد ،ادامه مطلب

برچسب: دلم می گوید,دلم می گیرد,دلم مي گيرد,دلم می گیرد از,دلت می گیرد,دل می گیرد,دلم صد بار می گوید, نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 22:14

چه زود میگذرد ، حتی اجازه نمیدهد چشم بر روی هم بگذاریم یک لحظه...عمر را میگویم...قدرش را نمیدانیم ، با درد وغم و غصه لحظه ها را میگذرانیم ...چه سود دارد غصه خوردن، برای عمری که همچنان در حال رفتن است ومنتظر ما نمیماندچه زود گذشت ، بدجور دلتنگ آن روزها هستم ، برای آن آدمها ، برای تمام لحظه ها....کاش میشد برگردم به همان روزها، با همان احساس ....چشمهایم را بر روی هم گذاشتم و لحظه ای تصورکردم تمام روزهایی را که گذشت و تنها آه کشیدمافسوس غصه هایی که کشیدم را میخورم ، که چرا لبخند کمتر بود در لحظه هایم....هنوز دیر نشده ، بیا با گذرعمر کاری نداشته باشیم ، تنها بخندیم ،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 22:14

از یادم محو نمیشوی، از دلم بیرون نمیرویشبها در خواب منی و روزها در یادممن از تو خسته ام ،اما عشقت بی خیال دلم نمیشودتویی که وفا نداری ، تویی که برایم هیچ معنایی نداریساده بگویم که دیگر مزاحم دلم نشو...بگذار در حال خودم باشم ،مثل گذشته ها ، مثل آن روزهایی که آرامش داشتماز دلتنگی بیزارم ، از انتظار می هراسم ، نمی خواهم دیگر دلم در فکر کسی باشدتنها ، تنهایی را میخواهم ، هر چه باشد یکرنگ است ، هر چه باشد من تنها در دل تنهایی اممزاحم دلم نشو ، بگذار در حال خودش باشد...برای دلم دیگر محبت بی معناست ، و کلامی به نام عشق بی صداست....دیگر حوصله ای نیست ، بس که تکرار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 22:14

صفحه بندی